موضوع «رسم روزگار؟» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
من از دنیای آدم ها بسی نامردمی دیدم
جوابم دشمنی شد از محبت ها که باریدم
شکایتها اگر هم هست از احساس خود باشد
دلم را در هوای غربتی ناشاد پیچیدم
تمامم را چه بیهوده برای دیگران کشتم
به جز خود دیگران را چون خدای خود پرستیدم
فراموشم شد اینکه یک منِ در من کنارم هست
به دور بی کسی هاشان هزاران بار چرخیدم
نترسیدم از اینکه زخمی افتد روی زخمِ دل

فقط از وحشت تنهایی خود باز ترسیدم
صدم را خرج هر نالایقی کردم چه بی منت
چنان بیدی ز سرمای ستم هر بار لرزیدم
طناب دار من را می تنیدند از سرِ عادت ؛
چنان برگی که لای خاک افتاده ست پوسیدم
ندیدم ذره ای رحم و مروت از کسی آخر؛
کنارِ بی کسی های عزیزِ خود تمرگیدم
چنانم خسته کردند از ازل تا لحظهٔ مردن
به گور مرده ی این قلب پاره پاره خندیدم
رهایی از قفس باشد ، فرار از دست آدم ها!
پناهم تکه سنگی شد که نقشش را پسندیدم
چنان آرامشی دارد، شبیه یک جهان آواز
به دورش جویبار و"پونه"های سبز را چیدم
برچسب:
نویسنده: مهدی رفیعی